کاش یک آدم آهنی قرمزو مشکی کوچیک بودم توی ویترین یک اسباب بازی ی که یک روز یه پسر بچه شیطون با کلی اصرار و جیغو گریه منو از باباش میخواست و منو از آقای نده می و تا چهار هفته بعد از من دلزده میشد و یک صبح جمعه پاییزی منو از پنجره اتاقش از طبقه هفتم یک اپارتمان پرتاب میکرد تو خیابون و همون لحظه ماشین کرج منو زیر میگرفت و خورد و خاکشیر میشدم و تا هوای گرگو میش که آقای پاکبان منو با جارو مینداخت توی سطل زبالش و برای همیشه تموم میشدم بدون اینکه روحی داشته باشم که قرار .
منبع
درباره این سایت